نوشته شده توسط: Admin

تاریخ: 1392/9/17

موضوع: یادداشت ها

برچسپ:

عهد و میثاق
قرآن كريم به عهد و ميثاق عنايت ويژه اى دارد و عهد شكستن را كارى ناپسند مى داند و دايره اين عهد را نه تنها در رابطه ميان انسانها كه در رابطه خود و بندگان توسعه مى دهد.

 اهتمام به عهد و ميثاق در روابط بين المللى در قرآن کریم

 

قرآن كريم به عهد و ميثاق عنايت ويژه اى دارد و عهد شكستن را كارى ناپسند مى داند و دايره اين عهد را نه تنها در رابطه ميان انسانها كه در رابطه خود و بندگان توسعه مى دهد.

در سوره يس به عهد بندگان با خداى اشاره مى كند:

الم اعهد اليكم يا بنى ادم ان لاتعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين[1]

اى فرزندان آدم، مگر با شما عهد نكرده بودم كه شيطان را مى پرستيد، زيرا وى دشمن آشكار شما است

و به طور كلى مؤمنان را به امانت دارى و وفاى به پيمان مى ستايد:

و الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون.[2]

آنان كه نسبت به امانت ها و پيمان هاى خود رعايت كننده هستند.

و در سوره بقره نيكوكارى واقعى را در گروه اوصافى مى داند كه از جمله آنها وفاى به پيمان است:

لكن البر من آمن بالله و... و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا[3]

لكن نيكى آن است كه كسى به خداوند ايمان آورد... و وفا كنندگان به پيمان هنگامى كه عهد و پيمان مى بندند.

اين مدح نسبت به پيمان به امر به وفاى به پيمان در قرآن همراه شده است:

و اوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا[4]

و به پيمان خود وفا كنيد، زيرا از پيمان پرسش خواهد شد.

در اين آيه نفس عهد و پيمان مورد سئوال قرار مى گيرد و پيمان شكنى قاعدتاً موجب عقاب خواهد شد.

البته اطلاق لزوم وفاى به عهد همه مصاديق را شامل مى شود، اما پيمانهاى بين انسان و خدا به طور ويژه مورد توجه قرار گرفته و از نقض آن نهى شده است:

اوفوا بعهداللّه اذا عاهدتم و لاتنقضوا الايمان بعد توكيدها و قدجعلتم اللّه عليكم كفيلا ان اللّه يعلم ما تفعلون و لا تكونوا كالتى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثاً تتخذون ايمانكم دخلا بينكم...[5]

و چون با خدا پيمان بستيد، به پيمان خود وفا كنيد و سوگندهاى ]خود را[ پس از استوار كردن آنها مشكنيد، با اين كه خدا را بر خود ضامن ]و گواه[ قرار داده ايد، زيرا خدا آنچه را انجام مى دهيد مى داند. و مانند آن ]زنى[ كه رشته خود را پس از محكم يافتن ]يكى يكى[ از هم مى گسست مباشيد كه سوگندهاى خود را ميان خويش وسيله ]فريب[ تقلب سازيد

قرآن كريم در نگاهى تاريخى به پيمان شكنى اقوام پيشين اشاره كرده و ضمن نكوهش پيمان شكنى آنان عقوبت هاى دنيايى و آخرتى آنان را نيز گوشزد مى كند:

و لقد اخذ اللّه ميثاق بنى اسرائيل... فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية يحرفون الكلم عن مواضعه و نسواخطاً مما ذكروا به ولا تزال تطلع على خائنة منهم الاّ قليلا منهم فاعف عنهم واصفح ان اللّه يحب المحسنين[6]

در حقيقت خدا از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت... پس به ]سزاى[ پيمان شكستنشان لعنتشان كرديم و دلهايشان را سخت گردانيديم. ]به طورى كه[ كلمات را از مواضع خود تحريف مى كنند و بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند به فراموشى سپردند و تو همواره بر خيانتى از آنان آگاه مى شوى مگر ]شمارى [اندك از ايشان ]كه خيانتكار نيستند[ پس، از آنان در گذر و چشم پوشى كن كه خدا نيكوكاران را دوست دارد

و در ادامه اين آيات مى خوانيم:

و من الذين قالوا انا نصارى اخذنا ميثاقهم فنسواحطاً مما ذكروا به فاغرينا بينهم العداوة و البغضاء الى يوم القيامة و سوف ينبئهم اللّه بما كانوا يصنعون[7]

و از كسانى كه گفتند: «ما نصرانى هستيم» ما از ايشان ]نيز[ پيمان گرفتيم ولى بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند فراموش كردند و ما تا روز قيامت ميانشان دشمنى و كينه افكنديم و به زودى خدا آنان را از آنچه مى كرده اند و مى ساخته اند خبر مى دهد.

در آيه ديگر به نقض پيمانهاى اجتماعى كفار اشاره مى كند و نقض پيمان را موجب جواز حمله به آنان مى داند:

ان شر الدواب عنداللّه الذين كفروا فهم لا يؤمنون، الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم فى كل مرة و هم لا يتقون فاما تثقفنّهم فى الحرب فشرد بهم من خلفهم لعلهم يتذكرون[8]

بى ترديد بدترين جنبندگان پيش خدا كسانى هستند كه كفر ورزيدند و ايمان نمى آورند. همانا كه از ايشان پيمان گرفتى ولى هر بار پيمان خود را مى شكنند. و ]از خدا[ پروا نمى دارند. پس اگر در جنگ بر آنان دست يافتى با ]عقوبت[ آنان، كسانى را كه در پى ايشانند تار و مار كن، باشد كه عبرت گيرند.

از آياتى كه تا كنون ذكر شد اين نكته بخوبى بدست مى آيد كه پس از قبول پيمان در عرصه هاى بين المللى نقض آن جايز نيست، مگر آن كه طرف مقابل نقض پيمان كند. از اين روى كليه معاهداتى كه براساس مصالح مسلمين مورد قبول دولت اسلامى قرار گرفته است لازم الاجرا است. در اين باره قرآن مى فرمايد:

 

فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم[9]

پس تا با شما ]بر سه عهد[ پايدارند، با آنان پايدار باشيد.

و در جواز جهاد عليه كفار نيز مى خوانيم:

و ان استنصرواكم فى الدين فعليكم النصر الاّ على قوم بينكم و بينهم ميثاق[10]

و اگر در ]كار[ دين از شما يارى جويند يارى آنان بر شما ]واجب[ است مگر بر عليه گروهى باشد كه ميان شما و ميان آنان پيمانى منعقد شده است.

در مواردى كه خوف پيمان شكنى كفار مى رود، در اين حالت نيز به صرف ترس پيمان شكنى و يا پيدا شدن بعضى از علايم آنان نمى توان پيمان شكنى را مجاز شمرد، در اين جا قرآن مى گويد بايد به آنان اعلام كنيد كه ما مى خواهيم از پيمان دست بكشيم (به خاطر دلايل مربوط به ظهور علامات پيمان شكنى كفار) و پس از آن نوع رابطه را تغيير دهيد، چرا كه عدم اعلام اين مطلب اين نكته را به ذهن مى زند كه مسلمانان خيانت كار و ناقض پيمان گشته اند، در سوره انفال مى خوانيم:

و اما تخافن من قوم خيانة فانبذ اليهم على سواء ان اللّه يحب الخائنين[11]

و هرگاه (با ظهور نشانه هايى) از خيانت گروهى بيم داشتى (كه عهد خود را شكسته و حمله غافلگيرانه بكنند) به طور عادلانه به آنها اعلام كن كه پيمانشان لغو شده است، زيرا خداوند خائنان را دوست ندارد.

البته پس از نقض پيمان در روابط خارجى با آنان مجازات به مقدار جرم است و دشمنى آنان موجب خروج از خط اعتدال نخواهد بود:

و لا يجرمنكم شنئان قوم ان صدوكم عن المسجد الحرام ان تعتدوا[12]

و البته نبايد كينه توزى گروهى كه شما را از مسجدالحرام باز داشتند شما را به تعدى وا دارد.

از مجموع آيات پيش گفته، اصول گرايى براى دولت اسلام در وفاى به پيمان هاى بين المللى و نفى پيمان شكنى روشن مى شود. سيدقطب در اين باره مى نويسد:

گرچه دولت هاى غيراسلامى براى حفظ مصالح خويش به نقض پيمان و خيانت و فريب متوسل مى شوند، دولتى با دولتهاى ديگر پيمان مى بندد ولى پس از آن كه دولت هاى پيشرفته را پيدا مى كند به نقض عهد با دولت هاى هم پيمان مبادرت مىورزد، ولى اسلام چنين شيوه اى را مجاز نمى شمارد و بطور جزم به وفاى به عهد نظر مى دهد و به گرفتن پيمان بر غير از مسير نيكوكارى و تقوى نيز راضى نمى شود. و از اصل، هر گونه عهد و قرارداد كه بر مبناى گناه و سركشى بسته شود و مبتنى بر حق كشى از انسانها باشد و به فريب دولتها و ملت ها منجر شود را بر نمى تابد، پس چه دنياى با آرامش و اطمينانى است و چه روابط سالم فردى و اجتماعى خوبى دارد دنيايى كه رهبرى انسانيت را اسلام به عهده گيرد.[13]

 

 


[1]. يس: 60.

[2]. المؤمنون: 8.

[3]. البقره: 177.

[4]. الاسراء: 34.

[5]. النحل: 91 و 92.

[6]. المائده: 12 و 13.

[7]. المائده: 14.

[8]. الانفال: 55ـ57.

[9]. التوبه: 7.

[10]. الانفال: 72.

[11]. الانفال: 58.

[12]. المائده: 2.

[13]. سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2192.

 

0 نظرات

ارسال نظر